عشق پاييزي

Wednesday, October 04, 2006

شيشه ی دلم شکست اما نه با سنگ با ترکش دلی که شکستمش به او نگاه کردم ؛ مرا شکسته بود؛ همانکه مرا با نگاهی دوباره آفريد؛ مرا شکست چه سودی داشت اشک , که او خود آمده بود و خود مي خواست برود او من را شکست ؛عشق را از من برد , مرا شکست داد دلی آشفته , فکری محدود داشتم و با همين بضاعت کم او را بخشيدم ... او رفت پي عشق خود و من پي خود من او را بخشيدم ؛ اما خودم را ... دلم شاکی شد و ... بيچاره دلم ... ساخت با من داشت از يادم می رفت که ... صدايی آشنا شنيدم "مرا ببخش ؛می خواهم بر گردم ..." خشکم زده بود ... دلم با التماس نگاهم مي کرد . کور شدم هنوز دوستش داشتم ... دلم التماس می کرد که مرا نباز و من کور بودم و باختم و باختم و باز هم باختم دلی را به او دادم که يک بار شکسته بود ,خود او شکسته بود بيچاره دلم راست می گفت ...دوباره شکست ,شکست ,شکست چه با وفا بود دلم ,وقتی که دوباره شکست و من تنها شدم, رهايم نکرد و با من ماند و با من ساخت ...! دلم ويران شد , برايم گريه آورد تا جايی که می خواستم به من اشک داد و آنگاه ... رفت دلم رفت ... لياقتش را نداشتم و ...رفت حالا ديگر دل ندارم ... حالا ديگر اشک ندارم ... فقط می خواهم و می خندم ... از سر هوس...

Wednesday, August 30, 2006

شام مهتاب

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی پریزاد عشقو مه آسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی تو دونسته بودی، چه خوش باورم من شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب قسم خوردی بر ماه ، که عاشق ترینی تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به پایت شکستم تو از این شکستن خبرداری یا نه هنوز شور عشقو به سر داری یا نه تو دونسته بودی، چه خوش باورم من شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری من اون ماهو دادم به تو یادگاری من اون ماهو دادم به تو یادگاری من اون ماهو دادم به تو یادگاری

Thursday, August 24, 2006

با دلتنگي چه ميشه كرد؟

اي كاش جان بخواهد معشوق جاني ما
تا مدعي بميرد از جان فشاني ما
گر در ميان نباشد پاي وصال جانان
مردن چه فرق دارد با زندگاني ما
.
.
كاش معشوق از عاشق طلب جان مي كرد
تا هر بي سرو پايي نشود يار كسي
.
.
هر شبنم ناله رازيست كه گفتن نتوان
ناله از دوري ياريست كه گفتن نتوان
بي مه روي تو اي كوكب تابنده مرا
روز روشن شب تاريست كه گفتن نتوان

Thursday, August 17, 2006

تنبل خودتی

سلام
اینم نظرات یه فرد ناشناس ؟؟؟
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
دوستی مثل ایستادن روی شن خیس است، هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر و اگر رفتی جای پات برای همیشه به جا می مونه.
هر وقت خدا تو رو به لبه پرتگاه هدایت کرد، به او اعتماد کن یا تو را از پشت خواهد گرفت یا پرواز کردن را به تو خواهد آموخت.
فرشته ها وجود دارن اما بعضی وقتها چون بال ندارن ما بهشون می گیم دوست.
امروز یه روز خیلی خوبی بود و هست برای یه نفر 25/5/85 امروز عروسی داداش یه نفر هستش که من چون نباید بهش زنگ بزنم. نمی تونم بهش تبریک بگم، گفتم تو وبلاگ بنویسم، مبارک باشه سهیل♥مریم

Friday, July 21, 2006

باران

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

Thursday, July 20, 2006

بي تو

کاش مي دانستي دنيا با همه وسعتش بي تو جايي براي ماندن ندارد ... اشک چشمانم هر شب سراغت را از کوير مي گيرند اي که ديدگانم از دل تنهايي تو الفباي اشک ريختن را آموخته اند و لحظه هاي گريانم با کوچ تو روان گشته اند چرا از کوچه دلتنگي هايم گذر نمي کني و براي چشمان مانده براهم دستي تکان نمي دهي ..آسمان چشمانم هميشه باراني است بي تو درختي خشکيده در پاييزم....

Wednesday, June 28, 2006

باب دوم مگسك

حالا مگسك"احترام يادتون نره!!!"

باب دوم"ميكده"

مگسک رفت سوی میکده ..... میکده ، پر بود از نامردمان روزگار

همه در دست شراب و ساقی همچون شیطان

دست بر هر بی مرامی اشک داغ تاک میداد

آه .... بوی بد خفت ، فضا را میدرید

یکی از دزدی عالم میگفت ... دیگری حکم عذاب طفل کوچک میخرید

تا به کی باید زمین پر باشد از سگ صفتان

دانه ی گلگون انگور ... دغ کند در خمره ی بی خردان

کاو همان کس که دم از غیرت و مردی میزد

عاقبت خاک گل خمره ی وحشت سر زد

مگسک مردی در آن میکده هرگز نشناخت

آه اینجا جای سگ نیست ... جای مردان خداست

مگسک در پیش چشم هر کسی ... چون مرد نیست

مگسک بر اهل دل .. مردی نشانت میدهد

مرد باش و مردی از مرد دو دنیا یاد گیر

یا علی گوی و به سوی میکده ره پیش گیر

میکده بر من حرام است ... مرد میخواهد همی

مرد هستی ؟

... آری بگوی و می بزن ... از شیر مادر پاک تر

حرفهای دلتو با مگسک درونت بگو

Tuesday, June 06, 2006

مگسک

سلام برو بچ این شعر نازو که امروز میذارمو با احترام تمام بخونید خواهشن...... س من رو این اشعار حساسم .اگه نمیفهمین نخونین .اگه هم میخونین نظر بدین بالا......اینم به خاطر مگسک. شبی در کوهساری سرد و خاموش عاشقی دربه در و در پی آغوش تکیه میداد بر درختی زار میزد از خدا ... خواهش .. باطل میکرد کای خدا در طلب عشقم به من عشقی ده ... به من زجرکشیده چون منی یاری ده عاقبت سر بر زمین زد گریه کرد با غرور اشک خود سو به روی ناله کرد کاو همی در خواب بودش ناگهان ... تک صدایی در سرش وز وز و وز وز میکرد چو بیدار همی گشت ندایش را شنید ... کاو همین است همان معشوقه ی دل آویز ... نام اوچیست ؟ مگسک...آری مگسک او چو مادر مهربان چو همسر غمخوار چو بابا سربلند وچون تو ... بی ثمر مگسک .... صدامو میشنوی؟ ... غصه های این دل تنهای من رو میشنوی؟ مگسک .... دلت میخواد با دل من دوست بشی؟ ... توی قلبم بشینی .. بر من بی کس .. کس بشی؟ مگسک آرام سرش را باز زد .... رو به سوی عاشقک .. لبخند زد گفت ای تو که ز من بی کس تری ... زخم های قلبتو آرام در خود میخوری درد دل کن با من کوچک .. اگرچه کوچکم ... عاشقانی دیده ام با این دو عین زیرکم عاشقک خوشحال از جایش پرید ... اشک های صورتش را با لباسش بر کشید رو به سوی آن مگس فریاد زد ... با غمی در قامتش .. از درونش داد زد تو حریم مخفی قلب منی .. در نهادم جای داری .. تو همه جان منی مگسک ... آن کس که دل بر من نداد .. یا که دادو عاقبت آنرا به شیطان باز داد او زتو کوچکترست .. او از مگس هم کمتراست .. درد دلهایش نمیخوانم .. اگرچه ظاهرا یک آدم است او ... ظاهرا یک آدم است مگسک ... مگسک بیداری ...؟ مگسک ساکت شد ... سیرت آدمیت در وجودش قره شد ناگهان چون شیر غران از درونش پر گرفت صورتش چون سیرتش آدمییت سر گرفت مگسک آدم شد .... آدمی کامل شد رفت سوی پسرک ... چشمهایش همچو ابر پاره شد گفت .... کلام پسرک مگسک را مرد کرد وای بر نامردمانی که کلام حق درش اثر نکرد پسرک با مگسک دست یاری دادند ... تاکه رایج سازند سیرت آدمی را در بشر بر این بشر .. سخت ، سخت است آدمی ... آدمی تا آدمیت ... دره ها ماندست همی........برای نویسنده مگسک
. به قلم:سین.صاد از وبلاگ منیره

Tuesday, May 30, 2006

خانه دوست کجاست

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست

Friday, May 26, 2006

دفتر دل

مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی
.
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از اين دفتر نخواندی
.
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگ سرشکی هم فشاندی
.
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به اميد که ماندی ؟

نسیم سحر

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بی قرار من است
به خواب در نرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار من است
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت که در نه در خورد اوست جان عزیز
ولیک در خور امکان و اقتدار من است
اگر هزار غم است از جفای او بر دل
هنوز بنده ی اویم که غمگسار منست
درون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو که هرکه نه یار منست بار منست
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
وگر مراد تو اینست بیمرادیه من
تفاوتی نکند چون مراد یار منست

Monday, May 22, 2006

طبیعت انسان

روزی مردی عقربی را دید که درون اب دست و پا می زند.او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب او را نیش زد . مرد باز سعی کرد تا عقرب را از اب بیرون بیاورد،اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند،نجات می دهی."مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزندولی طبیعت من این است که عشق بورزم.چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

Saturday, May 13, 2006

چشمهای تو

يه شب خوابت چشمامو بي خبر برد به دنيايي از اينجا ساده تر برد به دنياي گل و نور و ترانه ميون لحظه هاي عاشقانه تو تنها دلخوشي تنها اميدي تو حرفي که نمي گفتم شنيدي تو با من بودي و من بي تو افسوس تو خورشيدي و من دنبال فانوس تو رقص ماه و خورشيد و ستاره خودم روياتو مي ديدم دوباره ميون خواب و بيداري نشستم هنوزم پيش چشماي تو هستم

Sunday, May 07, 2006

متهم

دست هايم بوي گل مي داد
،مرا به جرم چيدن گل گرفتن
.................اما هيچ کس نپرسيد
;شايد من گل کاشته باشم

غروب